تبليغاتX
بُراده ها
بُراده ها
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
هفت - ارتفاع

دارم می‌برم، چقدر خیال ِ برهنگی ِ تو را بکنم توی دالان‌های تو-در-توی خانه‌ی گلی؟ که می‌روی و می‌گویی بیا. تا می‌رسی به دیوار آخر اتاق آخر. می‌چسبی به دیوار. صدای زمزمه‌گونه‌ای که شهوت آرام‌تر-اش می‌کند در می‌آید که تسلیم. آخر کو آن دالان‌های تو-در-تو؟ این روزهای تخمی که توی دل-و-روده‌ی هم می‌لولیم. با این برج‌های سی متری با کولر. با این راهروهای دومتری که تا می‌آیی ناز کنی، رسیدی توالت. کو دیوار گلی که بخواهی بچسبی و چنگ بزنی. خیس کنی و بو بکشی. ای تف به این کاغذدیواری که هر بار چنگ می‌کشی جر می‌خورد.

توی دالان‌های تو-در-توی خانه‌ی گلی نمی‌دانم چرا این قدر آبستن ِ چیزهای عجیب‌ایم. چرا این قدر فیلسوف‌ایم؟ چرا با خواندن هر غزل حافظ یک طور عجیبی داغ می‌شویم. چرا نمی‌توانیم از بیت گفتم که نوش لعل‌ات... بگذریم. یعنی لعل کلمه‌ی آخر است برای من. یعنی انگار این غزل اینجا تمام می‌شود. یعنی نمی‌شود خواند دیگر. بوی تو تند می‌شود با لعل. تار و بی‌رنگ می‌شود گِل ِ دیوار، صورت تو می‌شود تصویر ِ مینیاتور ِ هزار خیال.
شب گفتی تو عاشق آن تصویری ، نه من. گفتم برو. گفتم تصویر هم تویی. عشق هم خودتی. عاشق هم خودتی. گفتم کو تصویر؟ نمی‌دیدم‌اش روی دیوارهای گلی. یا نقش معماری ناشیانه‌ی بنای خانه‌ی گلی که نفهمیدم کیست حتا نفهمیدم کی ساخته شد. بود از اول؟ گفتم ول کن. گفتم پیرهن‌ات شبیه نقش‌های ناشیانه‌ی دیوار است. گفتی تو عاشق آن نقش‌هایی، نه من. گفتم این‌ها نقش‌اند. گفتم من هم نقش‌ام. تو نقاشی.
روی کاشی‌های فیروزه‌ای دراز بودم که خواندم بابا من چنگ تو-ام، بزنی نزنی. گفتم کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد. گفتم تو خوشگلی. گفتم دیگر نمی‌توانم. گفتم این آب-و-هوای خانه‌ی گلی است، وگرنه من تن نیستم، وحشی نیستم. گفتی نه، به هوا نیست. نگفتم که آری، به هوا نیست. نگفتم که تو زیادی. تو زیاد می‌کنی. تو زاینده‌ای. گفتم دیگر نمی‌توانم. گفتم تویی اما. هزار بار گفتم. گفتی پی هم، بدبختانه نه با ناز، که خشم‌آلود پی هم که توی خانه‌ی گلی همه شبیه این تصویر-اند. همه پیراهن‌ها همان طرح ناشیانه‌ی وهم‌آلود جن‌زده‌اند. گفتم که آنان که به دیدار تو در رقص می‌آیند، چون می‌روی اندر طلب‌ات جامه‌دران‌اند. گفتی تو همه چیز را غزل می‌بینی. دیدی که گریه کردم. دیدی که بریدم. با گریه گفتم که غزل تویی. طرح تویی. مینیاتور هزار خیال تویی. ناز هم تویی. اما گفتی، چیزهایی که هیچ یاد ندارم. که هیچ دوست ندارم یاد داشته باشم. گریه‌ام کارگر نبود. گفتم اندر طلب‌ات جامه‌دران‌اند همین من‌ام. گفتم نبین که در رقص می‌آیم. گفتم این‌جور داشتن‌ات اندوه است. این همه-تویی بدجور مرا می‌خورد. بدجور انرژی‌ام تحلیل می‌رود. سرخ شدی از خشم. این خشم، سرخی مینیاتور هزار خیال را دیدم و تمام. لعنت به خشم. خشم و شهوت. خشم ِ تو و شهوت ِ من. کی فکر می‌کردیم که دیوارهای خانه‌ی گلی را خشم تو بریزاند. صبح فردا بیدار شدی و دیدی که راهرو را دیوار کشیده‌ام. دیدی که آن طرح ناشیانه‌ی پیرهن‌ات روی دیوار، و آن مینیاتور تو،‌ مینیاتور هزار خیال، همه ماند پشت دیوار ِ سرد ِ بی‌روح. جن‌های من هم ماندند. بچه‌هاام هم ماندند. تو کجایی؟ صبح فردا بلند شدم و دیدم تو هم ماندی با مینیاتور-ات و طرح پیراهن‌ات. دریغ که کلنگ نبود توی خانه‌ی گلی. و دریغ که دارم می‌بُرم. چقدر خیال خانه‌ی گلی را بکنم و تو را که توی راهروها عریان می‌دوی و پخش می‌شود توی هوا بوی‌ات؟ تویی یا تصویر ِ مینیاتور ِ هزار خیال؟ تویی یا غزل حافظ؟ لعنت به خشم ِ تو و شهوت ِ من. با این راهروهای دومتری که ناز نمی‌کنی تو ای تصویر ِ مینیاتور ِ هزار خیال، با این برج‌های سی‌متری با کولر، با کاغذدیواری و دیوار ِ سرد ِ بی‌روح، با این همه-تویی که بدجور مرا می‌خورد چه کنم؟ چقدر خیال تو ای تصویر؟ چقدر تصویرهای مبهم ِ وهم‌آلود؟ با حسرت گفتم که کاش توی این برج‌های سی‌متری با کولر ، لای همین کاغذدیواری‌ها هم تو مال من بودی. مال ِ خود ِ خودم. ای تصویر ِ مینیاتور ِ هزار خیال. 

شروین


پسری هست ، معصوم
 انگشت می زند
پا پس می کشد
لبخند می زند
خوش اش می آید انگار از موجی که سطح ِ آب ِ زندگی ام برداشته است .
خیال می بَرَد اش
امواج می چرخند ، مرتب ، گِردِ هم
زنده می شوند ، بالا تر می آیند
اوج می گیرند
خوش اش می آید انگار ...
آب ، گردابی می شود
می چرخد همین بالا در ارتفاع
اینجا ادامه ی زندگی ست
ماندگار می شود این بالا ، تا ابد
.
.
.
پسری ست زندگی ام
دورا دور اش را گردابی فرا گرفته
آب ، می گریزد از مرکز – از پسر
ماندگار می شود این بالا تا ابد
انگار مخروطی ، انگار گردابی – چیزی ، گرداگرد ِ حقیقت
اینجا ادامه ی زندگی ست

خشایار


من از خودم مجسمه‌ای ساختم از شن، حالا می‌فهمم. که بی‌خاصیت‌ترین مجسمه‌ی دنیاست.
من برای خودم مجسمه‌ای ساخته بودم در ارتفاعی بلند، و چقدر، چقدر باید زمان می‌گذشت تا بفهمم این بادها دارند تکه‌های شنی ِ من را با خودشان می‌برند؟ و این سیلی بود. ستایش ِ من از خودم ستایش ِ من از شمایلی بود رو به از-هم-پاشیدگی. از سکون‌اش هم.
من از خودم برای دیدن ِ خودم مجسمه‌ای ساخته بوده‌ام در معرض ِ متلاشی شدن.
و این اعتراف است.

همزاد


: پرسیدم گفتن سه تا راه هست. (...) اینارو باید از کوه پرت کرد. کافیه یه روز جمعه به بهانه ی گردش ببریم ش کوه. بعد دیگه کاری نداره. می گیم اتفاقی پرت شده پایین.

- بکشیم ش؟!

: شوخی ت گرفته؟ پس چی! می خوای بذاریم این کثافتا راه بیفتن هر کاری که می خوان بکنن؟ بیشتر هم باشه باید بکشیم.

- آخه امید... کاری به کسی نداره.

: این بی ناموسارو نکشیم ، زن و زندگی و بچه ی ما رو بی حرمت می کنن. همه چیو  به گند می کشن، بی مذهبا. از اینا گذشته، مگه تو مسلمون نیستی؟ وظیفه ست.

- ...

امید





پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
شش - مرگ
 

غزه
بعضی از این بچه ها، بی بال پریدند. آن ها که ماندند، بعضی شان دست یا پا ندارند. بعضی صورت ندارند. بعضی هیچ کس و هیچ چیز ندارند...

امید



چرا تو این ، هزار بار خوشگِلی ؟
چرا من این ، هزار بار عاشق ام ؟
چرا همیشه عالمی ،
خیال ِ صد هزار روز ِ روشن ام ،
به بارکی نگاه در
ورید ِ زیر چشم ِ تو به باد می رود فدای تو شوم ؟
از این خیال ِ دست های کوچک ات ،
و چشم های کودک ات
که دست های هار ِ من
- هزار بار شکر ِ حق -
به هیچ یک نمی رسد
نمی شود خلاص شد
مگر به مرگ
یا جنون .
ولی دل ِ و دهان ِ تو ،
که قسمت ام نبود و نیست زین خیال ناخوش اند
گفته ای تو بارها ،
از آن دهان ِ بی صدا ،
از آن دلی که ... ای خدا
چرا چنین شده ست زندگانی ام ؟
نمی شود خلاص شد
مگر به مرگ
یا جنون .
تمام می کنم شبی
فلاکت ِ حیات را ،
به تیغ ِ تیز ِ نفرت از طریق ِ عاشقی و شوربختی ام .
تو کُشتی ام ،
به هر نگاه ِ بی گناه ِ خود به من
تو کُشتی ام ،
به پاکی ات
به حس و حال ِ سوختن
در این فدای تو شوم .

شروین


من مرگ را درچهره ی زیبای پسری دیده ام که خمار ِ بنگ ، کنار جوب چمباتمه زده است .
شانه ها خمیده ، سیگار انگار بخواهد ازلای ِ انگشتان ِ استخوانی اش بیفتد ...  نمی افتد .
بزنم دک و دهنتو یکی کنم ؟ بزنم ناقصت کنم پسر ؟
دردمو به کی بگم آخه ؟ آخه من یقه ی کی رو بگیرم لامذهب ؟ 
نازتو می کشم مرتضی
خَر ِت میشَم
فدات میشَم مرتضی
بیدار شو
یادته می گفتم برق ِ چشات دیوونه م می کنه ؟
یادته به هر بهونه ای دستمو مینداختم دور ِ گردن ِ خوشگلت ؟
زنده ی زنده بودی تو پسر
تُف ...
من مرگ را درچهره ی زیبای داش مرتضی دیده ام که خمار ِ بنگ ، کنار من چمباتمه زده است .
سیگار انگار که بخواهد از لای انگشتان استخوانی ام بیفتد ... نمی افتد .

خشایار


 

 

از کوچه صدای گریه‌ی زنانه و مردانه می‌آمد. پرده را کمی کنار زدم: آدم‌ها دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا به آرامی می‌رفتند و آرام و بلند چیزهای نامفهومی می‌گفتند. بعضی‌ها زیر ِ بغل ِ کسی دیگر را گرفته بودند. دقت کردم، کسی سیاه نپوشیده بود. بعد چشم‌ام افتاد به پسر ِ همسایه که در را باز کرد و یک دست را تکیه داد به لبه‌ی دیوار و با دستِ دیگر به خاراندن ِ چیزش مشغول شد. اخم‌کرده، به جایی نگاه می‌کرد که آدم‌ها می‌آمدند. صورت‌اش را برگرداند و تفی انداخت و دوباره نگاه کرد.
هفده – هجده ساله است، سبزه، کمی قدکوتاه، با موهایی که تازگی بلندتر شده و تا روی گوش‌ها می‌آید. پسر ِ همسایه دیشب توی کوچه دعوا می‌کرد، نمی‌دانم سر ِ چی. چاقو گرفته بود دست‌اش و با صدای خش‌دار فحش‌های رکیکِ آبدار می‌داد.
آدم‌ها و گریه‌ها که رفتند، پسر همسایه نشست لب پله تا موتورسواری آمد و سوارش کرد. در حالی که چشم تنگ کرده بود و می‌خندید، دست حلقه کرد دور ِ کمر ِ موتورسوار و چسبیده به او، سر گذاشت به شانه‌اش و رفتند. گاهی هم – حواس‌ام هست – لنگِ ظهر یا آخر ِ شب، کسی (یک پسر، یا یک مرد، همیشه غیر از قبلی‌ها) بی‌سروصدا می‌آید و بعد که تو رفت، پسر ِ همسایه، نیمه‌لخت، سر بیرون می‌کند از در ِ خانه و بالا و پایین ِ کوچه را نگاه می‌کند و مطمئن می‌شود که کسی نیست، کسی ندیده. همیشه به توی آن خانه فکر می‌کنم، همیشه درباره‌ی اتفاقاتی که ممکن است توی آن خانه بیفتد، خیال‌پردازی می‌کنم.
لب‌های پسر ِ همسایه شبیهِ کلمه‌ی لوند است. هیچ توصیفی بهتر از این نیست. گاهی که عصر، وقتی که خورشید پایین رفته، از کنار ِ دیواری رد می‌شوی، تشعشع ِ گرمای پنهانی را حس می‌کنی که از تابش ِ خورشید هنوز در تن ِ سنگ و سیمان مانده. در تن ِ پسر ِ همسایه هم باید چیزی از این تشعشع باشد، هست، می‌شود حتا از دور هم این را فهمید. گرمایی که وسوسه‌ات می‌کند بروی و روی آن سطح دست بکشی، یا خودت را به آن بچسبانی. گاهی که توی کوچه از کنار هم رد می‌شویم، لبخندهای معنی‌داری می‌زند که کوه اگر می‌دید پودر می‌شد. از جلو که بیاید، اسیر ِ خوشگلی ِ بدوی ِ لب و چشم و موهای وحشی می‌شوی. از پشت که می‌رود، انحنای اندام ِ داغ ِ ناپیدای‌اش را از پشت این شلوار ِ خاکی رنگ برای خودت باز می‌سازی.

مرگ برای من (نمی‌دانم چرا) چیزی شبیهِ پسر ِ همسایه است. با این تفاوت (و البته حسرتِ بزرگ) که هم‌آغوشی با پسر ِ همسایه به اندازه‌ی هم‌آغوشی با مرگ اجتناب‌ناپذیر و حتمی نیست.
(اسفند 87)

همزاد

سه شنبه یکم بهمن 1387
پنج - صندلی




1.

صندلی‌ها را باید شکست.

 

2.

به خودم می‌گویم این دیگران که می‌بینی با تو فرق دارند، این را بفهم. آن‌ها یک جور ِ دیگر جوش می‌خورند با هم، یک جور ِ دیگر کنده می‌شوند از هم. تو که دیگر باید حسابِ کار ِ خودت دست‌ات آمده باشد بعدِ این بیست و هفت سال. مگر بس نیست؟ به خودم می‌گویم تو اشتباه کردی: همه‌ی آدم‌ها را نمی‌توان دوست داشت. خیلی‌ها را حتا "نباید" دوست داشت. ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش. حساب که می‌کنم می‌بینم آن‌ها که با من‌اند بیشتر از انگشت‌های دو دست هم نیستند، اما می‌بینم بس است، حتا سه‌تاش هم بس است، چه برسد به این همه. بیش‌تر از این هم که نباشند خیالی نیست. بیرون کشید باید از این ورطه *** خویش. بيرون بكش. بس نیست؟ به خودم می‌گویم همین‌ها را داشته باش، همین‌ها را بپّا، حالا اگر هم کسی رسید از راه و اضافه شد به این آدم‌ها، که فبهاالمراد.

 

3.

باید صندلی را شکست. زیاد نشسته‌ایم (مگر بس نیست؟) باید حالا رفت، باید گذاشت، باید گذشت. باید رفت و شهری دیگر ساخت شاید، وز نو عالمی.

همزاد


مراقب باش پایت را کجا میگذاری، زمین گل آلود است. اینجاخانه است. خانه  یک اتاق است. به دیوار ها تکیه نده، خون ِ جای خراش ها تازه اند هنوز.از خون که نمی ترسی؟ اتاق صندلی است. صندلی چهار تا پایه دارد، در خاک و خونابه. سال هاست من را تحمل می کند. سه هزار سال. فرو نمی روند. طناب را آویخته ام. نامه ها را سوزانده ام و عکس ها و فیلم ها را... بیا بنشین. بگذار صندلی آرام و آرام برود پایین و بمان. من را خفه کن و بعد پای نازنین ات را بگذار روی تن پاک من و برو. برای همیشه برو.

 امید


نسل من خیلی چیز ها را ندید ، اما چشید .

روی صندلی های کهنه ی مدرسه ای نشست که

سازندگی هنوز سد می ساخت ؛ برنامه ی توسعه ی  n- ام را می ریخت .

 

نسل من انقلاب نکرد ، شور- و- حال جبهه رفتن نداشت ،

و لگوهایش را جمع کرد از جلوی تلویزیون که

بابایش داشت پخش کنفرانس برلین را می دید و از قتل های زنجیره ای می شنید .

 

نسل من 18 تیر نبود ، دوم خُرداد نبود ، استعاره های شاه سلطان حسین را نفهمید ،

و شلوار خیس ِ شب ِ قبل را چپاند توی کمد و گریه کرد .

 

نسل من شریعتی نداشت ، خمینی نداشت ، حتی حوصله ی جهاد نداشت

گراس و کراک کشید ، رپ شنید و خوش خندید

نسل من هیچ وقت از هیچ چیز ، هیچ چیز نفهمید .

حتی نخندید .

شروین


چه غریب ماندیم ما صندلی ها

تنها و پراکنده وگُم

تک وتوک بین این مُبل های لندهور

مُبل های خوش ِخوشگل

 خشایار

دوشنبه چهارم آذر 1387
چهار - پاییز
 

آی پاییز های گریز پای عمر ! پاییز ترین ِ تان کو ؟

گویی هوا ، هوای برهنگی است که جاری است در رگا برگ ام .

زردا سرخی را ، برگا برگی را ، با د و بوران و پاییزی را می خواهم .

از من بگویید اش :

بیا و سبزهای این سرو را بریز آی پاییز ترین پاییز !

خشایار




 

من در میانه‌ی یک بازی‌ام. از آن بازی‌ها که یکی خیره به تو هی به میز می‌زند مدام و وقتی از لای چیزها رد می‌شوی صدا بلند می‌شود و بلندتر، که یعنی نزدیک شده‌ای به چیزی که نمی‌دانی چی‌ست.

من الان سال‌هاست که در میانه‌ی آن بازی‌ام و پاییزها که می‌رسد، این ضرب مداوم تند می‌شود و تندتر و آن نگاه خیره را حس می‌کنم با ضربان و کوبش‌اش که مثل آتش بی‌شعله‌ای که به‌گوشه‌ی یک دستمال کاغذی بیفتد، تمام اعصاب‌ام را می‌جود و جلو می‌رود.

و وقت‌هایی که هوا ابر است، انگار که همه‌ی شهر و در و دیوارها و چیزی توی خودم حتا با توافقی پنهانی، موذیانه می‌کوبند و می‌کوبند تا مگر بفهمم چی‌ست آن لعنتی که باید بدانم و برسم به آن.

مهدی

 

 


عرفان ، تو دستای ِ من ببار .

دستای ِ من برات ناودون ِ پاییزَن .

دستای ِ من کوچولوَن .

امید

 


اول خواستم یک حرف ِ تنبیه بنویسم ، که شاید متنبه ات کُند و مرا دریابی ، دیدم هان تو را نشاید ، های تو را نشاید ، و هزار حرف و کلمت آمد و هیچ یک لیاقت ِ خطاب کردن ِ چون تویی نداشت ، تا آمد جانا ! اول به حُب ِ نفس گفتم شاید یار را این شاید . یک دم که گذشت ، غم ِ فراق تو از من عربده برآورد که (( بی جان گردم گر  تو زِ من برگردی )) و باز به مثل ِ دستی که بالای همه ی دست هاست تو جان ِ مرا به تنبیه ات متنبه کردی ، نه من تو را . کاین جان نه مراست که بدان بخوانم ات .

در آتش ِ عشق تو ، آن قدرخریف و ربیع شده ام کزین حال هر کسی را فکرتی اوفتاده به مصداق ِ (( یُضِلٌٌٌ  به کثیرا و یُهدی به کثیرا  ۲۶-۲ ))

شروین

سه شنبه سی ام مهر 1387
سه - شلوار

 

 

چه می شُد اگر بسته نمی شُد بال
چه می شُد اگر کوتاه نبود و نحیف،
اگر به چشم مردمیان پوچ نبود و سخیف.
کفش هاش بزرگ بود،
شلوارش نه تنگ،
دل های مردمیان نه سنگ.

شروین

 

 


 

 

 

 

نه این که اگر دست اش را بعد از رهایی از دستِ مگنا لایت نمی فرستاد برای خارانیدن ِ آنجا،
و نه این که اگر موج نمی خوردند چین های شلوار اش با کلاچ و ترمزهای مداوم،
من نمی گفتم: "تو چه قدر زیبایی!"
می گفتم
اگر و تنها اگر وقتی که زن بودم و فاحشه
اینجا ایران است.


خشایار

 


 

 

 

رساله درباره‌ی خاطرات و بی‌هودگی:
امروز صبح که از خواب پا شدم حس ِ آدمی را داشتم که باید کار ِ مهمی انجام دهد.
و تمام ِ روز در مزه‌ی گس و خلسه‌آور ِ این حس به بطالت گذشت و تبخیر شد.
تمام ِ روز پر بودم از کارهایی که پاییز با آدم‌ها می‌کند؛
در تمام ِ ساعت‌هایی که آفتاب کفِ اتاق غلت می‌زد، من ولگردانه و خواب‌زده در مغز ِ خودم می‌پلکیدم و خاطره‌ی خاک‌گرفته‌ای را ورق می‌زدم یا که با چیزهایی که از زمان گیر ِ آدم می‌آید بازی می‌کردم.
تمام ِ روز، پیامبر ِ حقیری بودم که معجزات‌اش را فراموش کرده و سال‌ها دچار ِ وحی نشده.
چند بار یادِ بدن‌ها و آدم‌هایی افتادم که با من بوده‌اند و نیستند، و هر بار کسی خودش را در من از جایی بلند پرت کرد.
وقتی که داشتم با برهنگی ِ خودم ور می‌رفتم حس کردم انگشت‌هام دارند مثل ِ خاکِ پاشیده به هوا، با باد می‌روند، اما همه چیز فقط توَهم بود.
دم ِ عصر، هر چیزی آن قدر بی‌معنا شده بود که هیچ کاری جز دراز کشیدن و با دهان ِ باز خیره شدن به سایه‌های محو ِ سقف باقی نمانده بود.
تا این که تو آمدی و همان طور که یک‌وری دراز کشیده بودم، اول شلوارت را دیدم و بعد خودت را. سلام نکردم، ولی لبخند زدیم.
چراغ را روشن کردی و شلوارت بقیه‌ی ساعت‌های امروز را معنی کرد:
شلوارت، به تن‌ات؛
شلوارت که به انحناها شکل و شخصیت می‌داد، مثل ِ براده‌هایی مجذوبِ یک آهنربا؛
شلوارت، که بی‌خیالانگی ِ پایین کشیدن و عوض کردن‌اش، مثل ِ فحش و سیلی بود برای آتش‌های خاموش‌نشده‌ی من؛
شلوارت روی شلوارم، که تقلیدِ هم‌زمان ِ خنده‌داری از هم‌آغوشی ِ انسانی ما بود؛
شلوارت که روی صندلی، خستگی ِ یک روز را در می‌کرد.

مهدی

 


 

اهمیت ِ بعضی چیزها


:مامان، بابا کجاس!؟
- تو جیبم ه!

بعد من نگاش می کردم که یه پیراهن بلند تنش بود یا دامن. حتی تو مهمونی ها که کت وشلوار می پوشید هم شلوارش جیب نداشت. پنج شش سالم بود اون موقع...

" این نوشته درباره ی سـ کـ س نیست. "

الان 24 سالم ه. نشسته روی نیمکت روبه رویی. باید 29 یا 30 ساله باشه. یه جین آبی پوشیده با پیرهن مشکی که دکمه اولشو باز گذاشته. یه گردن بند با نگین آبی انداخته گردن ش. گردن بند فیروزه روی موهای سینه ش تاب میخوره وقتی که خم میشه جلو. سیگار میکشه. نگام میکنه. من م نگاش میکنم. به ته ریش مطبوع ش. به چشم های پر از زندگی ش...

" چین های پشت زانویت، مثل جای ناخن است بر سینه ی مخملی ِ مردی، از نوک پستان تا گودی بین دو سینه انگار کسی چنگ زده باشد به قصد بیرون کشیدن تمام ِ آتش ِ سرزمین تن ش. بالاتر، وسط پاها که مدور است و تپنده؛ پرنده ای اسیر بال باز کرده به دو سوی ران های پهن ت، پرنده ای عاصی... "

بهش میگم: چیزی گم کردی!؟ میگه: تو چیزی پیدا کردی!؟ آره. کو؟ تو جیبم ه! می خنده. میاد میشینه اون سر ِ نیمکت. ادکلن ِ خوبی زده. حرف های معمولی میزنیم. از چیز های معمولی. حرفامون که تموم میشه، من ذل می زنم به یه جا. میاد نزدیک، میگه: سیگار میکشی؟ میگم: آره.
سیگارو میذاره بین دو لب ش. آتیش ش میزنه. دودو میده بیرون. بعد میگیره ش طرف من. میذارم ش بین لبام. نگام میکنه. دودو میدم بیرون. نگاش میکنم. سیگار میکشیم. خیلی. حرف میزنیم. سیگارا که تموم میشه – چند تا شد!؟ - من ذل میزنم به یه جا... دستشو میذاره روی پام. نگاش میکنم. میگه: دارم اذیتت میکنم؟میگم: نه. میای خونم؟ الان؟ آره...

" این نوشته درباره ی عـ شـ ق نیست. "

ایستاده م کنار پنجره ی اتاق خواب ش، خیابونو نگا میکنم. داره سیگار میکشه. نگام میکنه. هیچی نمیگیم...

" شلوار که پای توست، دیگر شلوار نمی شود. پرده نیست. ملافه ی سفید روی تخت ت نیست. پیراهن نیست. بکن اش؛ بگذار که حوله باشد تا عرق شهوت ات را خشک کنی. شلوار. شلوار. شلوار. خودت خنده ات نمی گیرد از این شلوار که پای توست؟ شلوار ات را بکن. دست های من را بپوش. دست هایم که از جین آبی ِ بی رنگ ات یا پارچه ی نخی خاکستری شورت ات کمتر نیست... دست های من را بپوش. "

میاد پشت سرم، دستاشو میذاره رو پهلو هام. چونه ی زبرشو میذاره بیخ ِ گردن م. سُرش میده تا ته ِ شونه هام. خودمو جمع می کنم. میگه: اذیت ت کردم؟ میگم: دیوونه م میکنی... هنوز تو جیبت ه؟ آره. برش دارم؟ ...

" می شود من را نبوسی؟ من گریه ام میگیرد. می شود با گرفتن دست ها شروع شود؟ دلم می خواهد قبل از هر چیز، نیمه برهنه، مدتی طولانی، در آغوش ات بمیرم. می شود؟ تو هم می خواهی؟"

خودشو از لای دستو پام میکشه بیرون. میره چراغو خاموش کنه که بخوابیم...

" این نوشته درباره ی شـ لـ و ا ر است. یک شـ لـ و ا ر با مارک لاکوست. این نوشته درباره کسی است که از بازی تن ها خسته است. دل اش می خواد بخوابد. خسته است. یکی را می خواهد که بخواند اش. این نوشته درباره ی ماندن در خیابان است وقتی نمی شود با بعضی چیزها کنار آمد... این نوشته درباره ی پیچیدگی رابطه ای است که خودمان هم در کلاف سر درگم اش گیج می زنیم. شوت می شویم. این نوشته درباره ی جدا ماندن از چیزهایی است که دوست داری، از کسی که دوست اش داری؛ به خاطر خوشبختی که تبلیغ اش را می کنند ."

امید

شنبه ششم مهر 1387
دو - صبح

 

  پتو را کشید روی شانه هایم. رفت، زیر کتری را روشن کرد. دوش گرفت. چمدانش را بست. بعد آمد، نشست کنارم؛ گفت: نمی خوای بیدار شی!؟

بیدار بودم. نخوابیده بودم اصلا...

(میگن تو بهشت یه دیازپامایی هست، شب دو تا می خوری، می خوابی. صب دیگه هیچی یادت نیست.)

- شِکر؟

: نه

البته که خودت نمی دانی، چند تا مزرعه ی نی شِکرروی بازو هایت داری، چند تا گندم زار، پشت نگاه  ات پنهان کرده ای...

(من همون گنجشکم. همونی که از همه زود تر میومد و از همه دیر تر می رفت. نه اینکه که لونه ام اونجا ها باشه، نه! راه لونه ام تا مزرعه، از همه دور تر بود.)

شانه هایت...

(دیدی مترسکا دستاشون چه جوریه؟ انگار که می خوان همه ی دنیا رو بغل کنن. اینا می خوان خودشونو گول بزنن!؟)

می دانم. دهان ِ تو جای ِ خوبی است؛ برای بچه کردن ِ ماهی ها...

(کی میگه، کلاغه دزد بود؟ خب، مال ِ خودشو برد.)

سفر به خیر، محبوب ِ من.

امید


 

 

گفتم رفیق این تفنگا خالی ن چه کنیم ؟ گفت برادر ما سلاح مون ایمانه ... هر روز صبح یه گردان فشنگ تموم می کرد ... هر روز صبح سلاح مون ایمان بود ... هر روز صبح تفنگا خالی بودن ... گُفتم سپهر سیگار بده ... یه گردان کشته دادیم سیگار بده لعنتی سیگار می خوام ... هر روز صبح یه گردان گم و گور بود ... پیدا می شد یه چیزایی ... مثلا یه دستی ، یه پایی چیزی ... هر روز صبح می گفتم دیوث این تفنگا خالی ن ... پاشو یه گُه ای بخور ... داره صبح می شه کثافتا پاشین یه غلطی بکنید ... می خوام این گردان همه شون سرحال و قبراق با تفنگ ِ پر رژه برن ... فشنگ می خوام ... مگه دست و پاهایی رو که می رن هوا نمی بینی ... من فشنگ می خوام ایمان داره این گردان ... یکی یه سیگار بده این جا ... همه ی گردان با تفنگ خالی موندن تو محاصره ... یکی یه تفنگ بده ... یکی یه سیگار بده ... یکی فشنگ بده این جا ... -  صبح شده حاجی ، پاشو صبحونه تو بخور باید بری  بنیاد جانبازان ، ویلچرتو بیارم ؟ - سیگار بده مریم ... – معده خالی که نمی شه حاجی . – سیگار بده ... یه گردان کشته دادیم .

شروین


 

 

 

رختخواب بود صبح و رخوت كه باد تو را انداخته اينجا بين جناق ِ سينه ام

سينه ي صاف من

هزار سال كه آرام بودم و متين گُر گرفته ، امروز ، اينجا ، با تو

نمي دانم بيگانه ! نمي دانم

آنقدر هستي به گمانم كه نخواهم حرف بزنيم ، كلمه بزنيم

بيا مستي بزنيم به جاي كلمه

هم صداش بهتر است ، هم خودش بهتر است ، هم تو بهتري بيگانه

رخوت را كه مي آيد و مي رود بين فصلهاي ِ من ، پذيرفته ام

من پذيرفته ام

اين روزها روزي چند فصل را مي گذرانم

شايد روزي  چند سال ِ پر از فصل

باد ، رخوت مي اندازد مثل تو ، اينجا ، بين جناق سينه ام

سينه ي صاف ِ تو

خشایار


 

 

بیدار می‌شوی. نگاه می‌کنی به من. به هرجای خانه که چشم می‌اندازی من‌‌ام. بوی خاک می‌آید. نگاه‌ام می‌کنی، نه با لبخند، نه با عشوه و عشق. سلام نمی‌کنی. تو نگاه می‌کنی، انگار که فتح‌ام کرده باشی. به رنگ‌هایی نگاه می‌کنی که بیدار نشده‌اند، به آبی ِ روی همه‌چیز. من وطن ِ تو-ام، تو در من-ای که پهلو می‌گیری، و تو می‌دانی همه‌ی این‌ها را. از نگاه‌ات پیداست. از این نگاهِ خمار. بوی تازگی و خیسی ِ خاک می‌آید. وطن ِ تو این شهرها نیست که در آن‌ها بوده‌ای، وطن ِ تو این خاک نیست. تو هیچ وطنی نداری، غیر از من. و تو در من خواهی مرد. تو حرف می‌زنی، نه با من. که با خودت. با صدای خش‌دار و پر از خوابی که شهوتِ آدم‌ها را بیدار می‌کند. من‌ام که بی‌مرز و خواستنی‌ام. و تو حس می‌کنی‌ام. زیر تمام ِ پوست‌ات. چون من فتح‌ات کرده‌ام. مثل ِ چشمه‌ای که روی تشنگی ِ خاکی پهن شده باشد. تو بیدار می‌شوی. به آن سپیده‌هایی فکر می‌کنی که من می‌آیم و تو نیستی. نه تو، نه هیچ خاطره از تو و از این روزها که بر تو می‌رود. نه یادی در سر ِ کسی، یا که حتا اسمی هم روی سنگی. انگار که نبوده‌ای. هیچ‌وقت.

پس بیدار شو. انگار که نبوده‌ای، انگار که نخواهی بود. نگاه کن به من. فتح‌ام کن.

 

من، صبح‌ام.

مهدی

دوشنبه یازدهم شهریور 1387
یک - درخت

 

 به درخت‌ها نگاه می‌کنم. به درخت‌های زمین‌گیر. درخت‌ها نشانه‌ها هستند؛ که اینجا، در حاشیه‌ی این تندراه، مثل ِ پیرمردهای هزارساله‌ی فرتوت، قدم به قدم میانه‌ی راه نشسته‌اند و دورها را نشان ِ ما می‌دهند، مایی که دست به دستِ هم می‌رویم، به آنجا که همه چیز به هم می‌رسد: تندراه و پیاده‌رو و درخت‌ها و تو و من. و آسمان ِ غروب.

.

به درخت‌ها نگاه می‌کنم. به درخت‌های بی‌تمام. درخت‌ها حافظه‌ی رابطه‌ی ما هستند. کناره‌ی این تندراه که پر است از عصبانیتِ ماشین‌هایی که از ما فرار می‌کنند، درخت‌ها یادشان هست همه‌ی آن حرف‌ها را که روزهای اول زده بودیم: حرف‌ها، مثل ِ پسربچه‌های سر-‌به-‌هوایی بودند که قبل از راهی کردن، جیب‌های‌شان را پر از "می‌خواهم‌ات" و "با من باش" کرده باشیم.

.

به درخت‌ها نگاه می‌کنم. به درخت‌های بلند. درخت‌ها دلهره‌ها هستند؛ که مثل ِ یک لشکر ِ شکست‌ناپذیر، صف‌کشیده و مکررند؛ که شاخه‌ها را روی شانه‌های هم گذاشته‌اند و ما را دوره کرده‌اند.

.

به درختها نگاه می‌کنم. به درخت‌های دست-در-باد. درخت‌ها ترانه‌ها هستند...

.

مهدی

 


 

   ما دزد بودیم و از آسمان چیز می دزدیدیم

با این که دستِ دست های مان به اندازه ی دستِ بوته های جوان ِ شمعدانی ِ باغچه کوتاه بود،

 از آسمان چیز می دزدیدیم

و چیزی،

 نه از جنسِ برف و باران،

 که نصیبِ دست های زمین می شد؛

سالیان ِ سال

 ما،

 چیزی،

 از تمام ِ هستی،

 از دست های بلندِ زمین،

 قاپیدیم

ما دزد بودیم

 ما،

 دو درختِ نرِ بی بار،

 از آسمان گرفتیم همانی که دستِ زمین کوتاه بود از آن،

 با همه ی بلندی های پرباری که دارد

 ما دزد بودیم

 دزدِ چیزهای زمین

.

.

.

 

دستِ دست های مان را بریدند...

 

امید ، با تشکر از حمید پرنیان


 

 

 

چندباره به خواب ام میآیی تو ، هر باره به همان هیئت ِ درخت وار ِ دُختری که چاقوی زنجان به دست ، عربده می کند که بینداز خط ِ یادگاری ات به تن/تنه ام . ای کاش خاک بودم ، ستّار ِ ریشه ات ...  

شروین


 

 

 

 

 

رَخت نیستم آویزان ات شوم

درخت نیستم آویزان ام شَوی

هیزُم هست برای خرد کردن

هیزُم شکن می خواهم

تبر به دست

رخت کنده ام  و آماده

پیراهن ِهیزُم شکن

نه بر تن

که بسته به کمر زیباست

.

.

.

این صدای ِتبر بود

تبر ِ من

بزن

نوبت توست

خشایار

 

 

پنجشنبه دهم مرداد 1387
پست اول
دیباچه

امید و خشایار می خواستند یک وبلاگ ِدو نفره  داشته باشند
از مهدی و شروین هم خوش ِ شان می آمد
دعوت ِشان کردند
آنها هم خوش ِ شان آمد
شدند چهار نفر
شد یک وبلاگ ِ چهار نفره
قرار- مدار گذاشتند :
عمر ِ وبلاگ دوازده پست است
هر پست حاوی ِ چهار نوشته است
هر پست یک عنوان ِ یک کلمه ای دارد
و
نوشته ها چیزی از عنوان ِ پست را در خود دارند
دوازده عنوان را٬ این چهار نفر تعیین کرده اند
هر نفر سه عنوان تعیین کرده است
سعی می کنند هر ماه یک یا دو پست داشته باشند
یعنی بیش - ترین عمر ِوبلاگ ٬ دوازده ماه
و کم - ترین عمر اش ٬ شش ماه است
همین
لابد خود ِتان می دانید که ما چهار نفر٬ هم – جنس – خواه هستیم
لابد خود ِتان می دانید که ما چهار نفر همیشه خود ِمان را نوشته ایم
این جا هم خود ِمان را می نویسیم
 و
الزامی نداریم که نوشته های مان در خود ِشان چیزی از گرایش ِ مان داشته باشند
و
الزامی نداریم که نوشته های مان در خود ِشان چیزی از گرایش ِ مان نداشته باشند
فکر کردیم از هم خوش ِمان می آید
گفتیم با هم بنویسیم
مثل ِ بُراده ها که فکر می کنند از هم خوش ِشان می آید
و با هم می نویسند

شروین . مهدی . خشایار . امید